گنجور

 
نورس دماوندی

لبکی را مکیده ام که مپرس

نمکی را چشیده ام که مپرس

چشمه ی کوثر از لبم جوشد

لب حوری مکیده ام که مپرس

بخت سر رشته ای به دست آورد

سر زلفی کشیده ام که مپرس

از میان هزار سنگین دل

صنمی برگزیده ام که مپرس

باز بر صفحه ی دم تیغی

خطی از خون کشیده ام که مپرس

از نگاه لطیفه پردازش

نکته هایی شنیده ام که مپرس

همچو تار نظاره رشته ی جان

به نگاهی تنیده ام که مپرس

به فسون نگه به پرکاری

دم گرمی دمیده ام که مپرس

نورس از بال همتی که مراست

تا به اوجی پریده ام که مپرس

 
 
گوهر
حافظ

دردِ عشقی کشیده‌ام که مَپُرس

زهرِ هجری چشیده‌ام که مَپُرس

گشته‌ام در جهان و آخرِ کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوایِ خاکِ دَرَش

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

گرم و سردی چشیده‌ام که مپرس

هم به مردی رسیده‌ام که مپرس

اینچنین جام می که می‌نوشی

دُرد دردی چشیده‌ام که مپرس

اینچنین مست و لاابالی‌وار

[...]

اسیر شهرستانی

گفت‌وگویی شنیده‌ام که مپرس

نگهی واکشیده‌ام که مپرس

در محبت ز آه بی‌تأثیر

اثری باز دیده‌ام که مپرس

منم آن هرزه‌گرد کز پی دل

[...]

نورس دماوندی

سنگلاخی بریده ام که مپرس

به دلی آرمیده ام که مپرس

از تعین زجلوه اش چندان

چیده بر خویش دیده ام که مپرس

چشم زخمی به مشربم نرسد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه