لبکی را مکیده ام که مپرس
نمکی را چشیده ام که مپرس
چشمه ی کوثر از لبم جوشد
لب حوری مکیده ام که مپرس
بخت سر رشته ای به دست آورد
سر زلفی کشیده ام که مپرس
از میان هزار سنگین دل
صنمی برگزیده ام که مپرس
باز بر صفحه ی دم تیغی
خطی از خون کشیده ام که مپرس
از نگاه لطیفه پردازش
نکته هایی شنیده ام که مپرس
همچو تار نظاره رشته ی جان
به نگاهی تنیده ام که مپرس
به فسون نگه به پرکاری
دم گرمی دمیده ام که مپرس
نورس از بال همتی که مراست
تا به اوجی پریده ام که مپرس