گنجور

 
نورس دماوندی

داغ عشق از برق حسن افتاده بی زنهارتر

جام نور مهر از آیینه شد سرشار تر

گوهر لطف سخن را بینم از لعل لبش

از عرق بر چهره ی محجوب خوش رفتار تر

این بنا از عالم آب است بر پا چون حباب

چشم می گون تو را مستی کند هشیارتر

برقع افکن گر بر آیی دل به دست آری مرا

ای که هستی از دل گم گشته کم دیدار تر

نقطه دور از خط ندارد از قبول دل رقم

گشته از خط نقطه ی خال توخوش پرگار تر

سلک گوهر شد مرا نال قلم تا دیده ام

کلک نواب وحید از ابر گوهر بارتر

دل کجا نورس تواند جست از دامش که هست

تیغ ناز از چشم و از مژگان نگه خونخوارتر

 
 
گوهر
صائب

می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر

درنیام این تیغ خونریزست بی زنهارتر

دور عیش مرکز از پرگار میگردد تمام

شد ز خط عنبرین آن خال خوش پرگارتر

باده ممزوج را زور شراب صرف نیست

[...]

واعظ قزوینی

میکند لطفی، ز بیرحمی بسی خونخوار تر

میزند حرفی، ز خاموشی ولی هموار تر

مهربانیهای آن نا مهربان را دیده ام

نیست در گفتارش از دشنام بی آزار تر

دیده ام گلهای صحرای جهان را یک بیک

[...]

نورس دماوندی

دود آهم شد به لب از برق آتشبارتر

چشم داغم باشد از بخت نگه بیدارتر

ترک این دور است از تاجیک چون پرکارتر

ترک چشم از دزد خالش دیده ام عیار تر

تیغ بازد گر نیارد جوهر کاری به دست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه