گنجور

 
نورس دماوندی

داغ عشق از برق حسن افتاده بی زنهارتر

جام نور مهر از آیینه شد سرشار تر

گوهر لطف سخن را بینم از لعل لبش

از عرق بر چهره ی محجوب خوش رفتار تر

این بنا از عالم آب است بر پا چون حباب

چشم می گون تو را مستی کند هشیارتر

برقع افکن گر بر آیی دل به دست آری مرا

ای که هستی از دل گم گشته کم دیدار تر

نقطه دور از خط ندارد از قبول دل رقم

گشته از خط نقطه ی خال توخوش پرگار تر

سلک گوهر شد مرا نال قلم تا دیده ام

کلک نواب وحید از ابر گوهر بارتر

دل کجا نورس تواند جست از دامش که هست

تیغ ناز از چشم و از مژگان نگه خونخوارتر