گنجور

 
نورس دماوندی

جلوه ده در جام می ساقی عذار ساده را

بی‌خود از کیفیت دیدار خود کن باده را

پنجه‌ی خورشید سازد خشت بالین زیر خاک

هر که دست از مهر گیرد مردم افتاده را

دست تاراج خزان کوتاه از سرو سهی است

شد تهی دستی حصار عافیت آزاده را

بی‌حضور اوقات خود را فوت‌کردن ابلهی است

زندگی چون مرگ باشد تن به غفلت‌داده را

از برای سجده‌اش در قبله‌ی افتادگی

ر زمین هر نقش پا محراب باشد جاده را

در کمین‌گاه ریا زاهد پی خونریز عام

نَطْع و ریگ خود شمارد سبحه و کباده را

گلشنش گلخن بهارش دی بهشتش دوزخ است

نورس از یار و دیار خویش دور افتاده را

 
 
گوهر
صائب

جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را

فرش کردم در ره می دامن سجاده را

چون سبو تا هست نم از زندگی در پیکرت

دستگیری کن می آشامان عاشق باده را

این سخن را سرو می گوید به آواز بلند

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
غنی کشمیری

تاک شد زنجیر پایم تا کشیدم باده را

عاقبت از دست دادم دامن سجاده را

سایه می گوید بگوش نقش پا در هر قدم

هیچ کس دستی نگیرد بر زمین افتاده را

یار با آئینه می گوید ز روی التفات

[...]

بیدل دهلوی

قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را

در دل مینا برون‌ گردی‌ست رنگ باده را

خوابناکان را نمی‌باشد تمیز روز و شب

ظلمت و نور است یکسان تن‌به‌غفلت‌داده‌ را

ناتوانی مشقِ دَردی کن که در دیوان عشق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
ایرج میرزا

روزگار آسوده دارد، مردم آزاده را

زحمتِ سِندان نمی‌آید درِ بگشاده را

از سرِ من عشق کی بیرون رود مانندِ خلق؟

چون کنم دور از خود این هم‌زادهٔ آزاده را

خوش نمی‌آید به گوشم جز حدیثِ کودکان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه