بینم به پای او چو سر آفتاب را
حیران شود دلم جگر آفتاب را
گر سوخت داغ او جگر آفتاب را
بشکسته است طرهاش کمر آفتاب را
خطّ شعاع نیست که طرف کلاه او
چون شاخ گل شکسته سر آفتاب را
در تیغ بازی خم ابروی او هلال
هر دم به سرکشد سپر آفتاب را
هر صبحدم ز شوخی طاووس حُسن او
آهم شکست بال و پر آفتاب را
گوهرفروش شرم مه عارضش چو دید
گردون به سنگ زد گهر آفتاب را
باشد شفق دلیل که شام و سحر چو اشک
ماهم به خون کشد نظر آفتاب را
اطفال اشک از پی پابوس ماه من
بر سر نهند تاج زر آفتاب را
آنجا که هست سایه طوبای روی او
گیرد کسی چرا خبر آفتاب را
در روزگار پرتو حسن تو چشم را
بندد به موج خون کمر آفتاب را
چون دل به طاق ابروی حسن تو در چمن
شبنم کشید جام زرِ آفتاب را
کس بیغبار آئینهای را ندیده است
برهان شود خطش خطر آفتاب را
روشن شود که باید از این خاکدان گذشت
بینم چو از جهان سفر آفتاب را
نورس ز غصهاش دل خود میخورم چو ماه
دیدم به روی او اثر آفتاب را


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.