گنجور

 
نورس دماوندی

اشک تاثیر آن صنم را در دل چون سنگ کرد

قرمز خون دلم لعل بتان را رنگ کرد

از شکست خاطر ما این قدر غافل مباش

باطن این شیشه ی پرخون دلت را سنگ کرد

گردش پرگار می سازد حصاری نقطه را

عرصه بر موی میان آغوش شوقم تنگ کرد

طفل اشکم تا به رقص آورد ساز جلوه ات

رود مژگان مرا هم چشم تار چنگ کرد

شوخی یادنگاهی می زند پر در دلم

شیشه ام دام پری آن چشم پر نیرنگ کرد

بوسه مصلح شد چو استغنا دم از پرخاش زد

لعل او گفتم نماید صلح نازش جنگ کرد

دیده و دل سوخت از تاب نگاه گرم یار

بحر خاکستر نشین این آتش بی رنگ کرد

بست محمل تا به طوف کعبه ی کویش دلم

کاروان اشک و آهم ناله پیش آهنگ کرد

چون رگ گل می نماید خار مژگان مرا

از شراب ارغوانی چاره تا گلرنگ کرد

شوق چون طومار تا پیچید بر هم جاده را

خاک نقش پای من در کاسه ی فرسنگ کرد

شاهد ابراهیم ادهم بر ثبوت مدعاست

همت سرشار ترک افسر و اورنگ کرد

رام نورس تا غزال ای غزل تنها نمود

بر رم آهو بیابان را ز شوخی تنگ کرد