گنجور

 
نورس دماوندی

تا زجوش اضطرابم جسم لاغر می طپد

در کفم آیینه را چون نبض جوهر می طپد

بس که باشد از جدایی های خونم بی قرار

همچو ماهی در کف جلاد خنجر می طپد

در هوای خاک پاک آن بهشت آرزو

همچو بال مرغ بسمل موج کوثر می طپد

بس که شد بی لعل می گون تو مست اضطراب

همچو دل در سینه ام بر دست ساغر می طپد

تا نویسم شرح درد بی قراری ها چو موج

بر جبین صفحه چین نقش مسطر می طپد

در طریق جستجویش بس که دارم اضطراب

نقش پای من به راه از دل فزون تر می طپد

خسروان را نورس از یاد دل بی تاب من

همچو ابلق بر سر شوریده افسر می طپد