گنجور

 
نورس دماوندی

شعله رویان جهان تشنه دیدار همند

همه چون سلسله ی موج گرفتار همند

کاکل خم به خم افکنده ز شوخی بر دوش

از پریشان نظری کافر زنار همند

دوش بر دوش هم از جوشن صحبت شب و روز

چون عرق گرم نظر بازی رخسار همند

دل به هم با خته هم عاشق و هم معشوقند

شمع وپروانه ی هم بلبل گلزار همند

خویش را عرض به هم داده به صد ناز ونیاز

خود فروشند و به این مایه خریدار همند

هر یک از هم به قماشی دل ودین برده ز دست

همه سودا زده ی گرمی بازار همند

ناله ی زار تو نورس به مقامی نرسد

گلرخان محو نواسنجی گفتار همند