گنجور

 
نورس دماوندی

بوسه ز لعل او جدا می شود و نمی شود

جان به لب من آشنا می شود و نمی شود

آب بقا ز غنچه اش می چکد و نمی چکد

نکهت گل زگل جدا می شود و نمی شود

دیده ی دل محیط حسن از ره غور هست ونیست

آیینه ام خدا نما می شود و نمی شود

حیرت چشم سالکان رهبر و رهزن دلند

راه تو محو نقش پا می شود و نمی شود

طرح مکیدنم لبش می کشد و نمی کشد

خانه ی آرزو بنا می شود و نمی شود

خط نگاه آن پری توام لطف و سرکشی

نقش نگین خط ما می شود و نمی شود

شورش بحر موج را مرهم زخم هست و نیست

درد مرا غمش دوا می شود و نمی شود

عقده ی قطره ی بستگی واکند و نمی کند

ناخن غم گره گشا می شود و نمی شود

دل به طپیدن از برم می جهد و نمی جهد

طایرم از قفس رها می شود و نمی شود

تن به هلاک می دهد در طلب و نمی دهد

سیر ز جان خود گدا می شود و نمی شود

گر چه دهد دل آن نگه دلبری اش به جا بود

نورس ما ز دل جدا می شود و نمی شود