گنجور

 
نورس دماوندی

هر تنک ظرف چه غم گر گله ی من دارد

دل دریا خبر از حوصله ی من دارد

یار بی پرده زافغان دلم می گردد

حسن محمل جرس قافله ی من دارد

گل آسایش اگر دیده ی دل باز کنی

خار در پیرهن آبله ی من دارد

وادی شوق ترا عمر ابد جارّه است

خار راه از رگ جان مرحله ی من دارد

خاکساری است که نه چرخ سراپرده ی اوست

هر که افتاده بود منزله ی من دارد

داغ تعلیقه سود از دلم می گیرد

شور مجنون رقم سلسله ی من دارد

هر چه سر دفتر این قافیه سنجان باشد

مگذر از حق ورق باطله ی من دارد

بحر چون سنگ شد از حیرت و کوه آب از شرم

بحر وکان در کف خود کی صله ی من دارد

نورس از بارش مژگان به نظرابر بهار

کی گهر پاشی بی فاصله ی من دارد