گنجور

 
نورس دماوندی

ترا سامان مهر و ماه باشد

مرا اسباب اشک و آه باشد

به تجویز تبسم آن لب لعل

برات بوسه را تنخواه باشد

تو را گر حسن عالی حضرتی هست

مرا هم عشق عالیجاه باشد

جناغی بسته ای سر بسته با ما

به جان منت اگر دلخواه باشد

مرا از گرمی عزم شکارت

سواد سینه آتشگاه باشد

خدا شاهد بود بر مدعایم

که عشقم با بتان لله باشد

ترا بر صورت و معنی است شاهی

که نورس بنده ی در گاه باشد

 
 
گوهر
کمال‌الدین اسماعیل

مرا اسبیست الحق این چنین اسب

زیان مال و نقص جاه باشد

همه تن استخوان چون اسب عاجست

که در شطرنج جفت شاه باشد

چو دیواریست بر روی بلندی

[...]

اوحدی مراغه‌ای

بداند، هر که او آگاه باشد

که دلها را به دلها راه باشد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه