بوسه ز لعل او جدا می شود و نمی شود
جان به لب من آشنا می شود و نمی شود
آب بقا ز غنچه اش می چکد و نمی چکد
نکهت گل زگل جدا می شود و نمی شود
دیده ی دل محیط حسن از ره غور هست ونیست
آیینه ام خدا نما می شود و نمی شود
حیرت چشم سالکان رهبر و رهزن دلند
راه تو محو نقش پا می شود و نمی شود
طرح مکیدنم لبش می کشد و نمی کشد
خانه ی آرزو بنا می شود و نمی شود
خط نگاه آن پری توام لطف و سرکشی
نقش نگین خط ما می شود و نمی شود
شورش بحر موج را مرهم زخم هست و نیست
درد مرا غمش دوا می شود و نمی شود
عقده ی قطره ی بستگی واکند و نمی کند
ناخن غم گره گشا می شود و نمی شود
دل به طپیدن از برم می جهد و نمی جهد
طایرم از قفس رها می شود و نمی شود
تن به هلاک می دهد در طلب و نمی دهد
سیر ز جان خود گدا می شود و نمی شود
گر چه دهد دل آن نگه دلبری اش به جا بود
نورس ما ز دل جدا می شود و نمی شود