گنجور

 
نورس دماوندی

صبحدم چون گل شفق گون باده ام را ترکنید

گل عذاران بر سر خاکم دماغی تر کنید

سایه ای از کاکل مشکین به خاکم افکنید

قالب خشت مزارم طبله ی عنبر کنید

مجمراز جعد مشبک بر سرخاکم نهید

عود سوز ناله ی نی را فروزان تر کنید

در بغل گیرید خاک تربتم چون نوبهار

خلعت از تشریف چون شاخ گلم در برکنید

جام لبریز از شراب بوسه بر خاکم زنید

از دعای من قدح ها پر می کوثر کنید

قبه های نورم از سیب ذقن صورت دهید

در تجلی غوطه ور خاک مرا بهتر کنید

چهره پرداز بهشت از جلوه ی نازم شوید

تربتم را دم به دم آرایش دیگر کنید

از حیای حسن مشعل بر سر خاکم زنید

از عرق چون جبهه لوحش درجی از گوهر کنید

گر مرا خواهید بردارید از خاک ای بتان

دست را چون زلف خود بر تربتم چنبر کنید

بهر احیایم چو مژگان دست بر تر کش زنید

پرتو شمع نیازم برقی از خنجر کنید

شعله یاقوت لب را خنده می آرد به رقص

موج زن خاک مرا از آب این گوهر کنید

هر رگ سنگ مزارم عشق را سر رشته ای است

تار و پود کارگاه حسن از این مقبر کنید

کمتر از جام جهان بین نیست خاک تربتم

سیر گلزار ارم از خشت این منظر کنید

مهد راحت خاک خود را کرده ام تن در دهید

بالش از دل از حریز روح من بستر کنید

خط به خاکم باید از پیکان مژگان ها کشید

سوره قدرم ز رنگین جلوه ها از بر کنید

دل مشبک زیر خاک از شوخی مژگان مراست

دانه ی تمکین خالم نذر این مجمر کنید

جوهر شمشیر نازی عرض بر خاکم دهید

موجه ای زین آب حیوانم روان پرور کنید

چون بهار جلوه را دارم تمنا بارها

نخل امید مرا بالله بار آور کنید

نیست فانوس مزارم غیر گل پیراهنان

بیشتر قندیل این تربیت ز شاخ زر کنید

در نظر دارد دلم شمع نگاه گل رخان

این چراغان از چراغ خانه واجب تر کنید

با گل و مل دست بازی می کنم در زیر خاک

شاهدم در آستین باشد ز من باور کنید

مطربان در بوته های شعله ی آواز خویش

منت خاکم را ز اکسیر معانی زر کنید

ای نواسازان شیرین لهجه از لطف به جا

از برای بینوای خود مقامی سر کنید

رو نما شد قطره ای اینجا محیط فیض را

تازند دریای رحمت موج چشمی تر کنید

از تبسم چشم دارد خواندن سی پاره ای

سوره ی نوری برای نورس خود سر کنید

 
 
گوهر
عرفی

غم چو شبخون می زند، هان دوستان لشگر کنید

جست و جویم گر کنید از بالش و بستر کنید

هیچکس در درد دل گفتن چو من فیروز نیست

حاضرم، بسم الله، اول گفت و گوی سر کنید

درد دل بسیار دارم، فرصت سوگند نیست

[...]

کلیم

ابر تا برجاست یاران باده در ساغر کنید

چشم اختر تا نمی بیند دماغی تر کنید

پنجه گل بین که از سرما نمی آید بهم

زیر هر گلبن زمینای می آتش بر کنید

تا دماغم گرم از می نیست از مو بر سرم

[...]

صائب

خوش بهاری می رسد فکر می و ساغر کنید

کاسه را فربه کنید و کیسه را لاغر کنید

چند چون شمشیر بتوان بود در بند نیام؟

چند روزی هم لباس خویش از جوهر کنید

در رکاب برق دارد پای، ابر نوبهار

[...]

جویای تبریزی

گریهٔ مستی شگون دارد حریفان سر کنید

باده گر یک قطره هم باشد که چشمی تر کنید

می پرستان می نهم لب بر لب مینا مباد

موسم گل بگذرد تا باده در ساغر کنید

گر همه یک قطره آن روست پالش لازم است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه