گنجور

 
نورس دماوندی

نمود رخ نظر اما نمی توانم کرد

دعا شدم اثر اما نمی توانم کرد

سواد نقطه ی خالم چو دیده روشن شد

سر از خطش به در اما نمی توانم کرد

مطول سر زلفش به دستم آمده است

حدیث مختصر اما نمی توانم کرد

ز خاتم دهنش همچو دل نشان گویم

به دیدنش جگر اما نمی توانم کرد

چو دانه در دم دام بلا توانم رفت

ز سایه اش گذر اما نمی توانم کرد

به یاد لعل لب او زخویش رفته دلم

به پای جان سفر اما نمی توانم کرد

توانم از رخ خورشید تیغ نور گرفت

شب غمش سحر اما نمی توانم کرد

توچون سوار شوی در رکاب شوخی و ناز

ز خود روم خبر اما نمی توانم کرد

به راه شوق ز صد راه می کنم پرواز

تلاش بال و پر اما نمی توانم کرد

چو نورس از لب او بوسه ای توانم خواست

توقع دگر اما نمی توانم کرد

 
 
 
واعظ قزوینی

گلی تو، گل! نظر اما نمیتوانم کرد

ملی، دماغ تر اما نمیتوانم کرد

کنم بآتش فریاد، کوه را سیلاب

دل ترا خبر اما نمیتوانم کرد

ضرور گشته ز خود رفتنی مرا ز غمش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه