گنجور

 
نورس دماوندی

بس که خاک از پرتوش آیینه آیین می شود

نقش پا از عکس او بتخانه ی چین می شود

تا به خال شانه مضمونی به نظم آورده ام

مصرع پیچیده ی زلف تو تضمین می شود

جلوه ی شوخش چراغ برق را روشن کند

شعله ی حسنی که شمع خانه ی زین می شود

چون نبندد چشمه ی سیماب از صبرم چو سنگ

گردباد از طاقت من کوه تمکین می شود

خویشتن سوز از تن آرایی نمی باید شدن

شمع خاکستر نشین از تاج زرین می شود

در معارف حاجتی ما را به استدلال نیست

حکمت ما حاصل از طرح براهین می شود

تا هم آغوش نظر نورس بهار حسن اوست

بال مژگان چو پر طاووس رنگین می شود