گنجور

 
نورعلیشاه

سروم دهد چه جلوه بشوخی خرام را

محو خرام خویش کند خاص و عام را

خورشید آسمان زندش بوسه بر رکاب

آرد بزین چو توسن زرین لگام را

ساقی ز روی دختر رز پرده برفکن

تا بردریم پرده ناموس و نام را

پر شد ز خون دل قدح لاله در چمن

خالی منه زباده گل رنگ جام مرا

بشنو پیام دلکش و برخیز خوش بده

صد جان بمژده طایر فرخ پیام را

زاهد مخوان بسوی بهشتم که هست پست

با کوی دوست روضه دارالسلام را

نور علی همای بلند آشیان بود

بیهوده چند گستری ای شیخ دام را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیر شهرستانی

شد ذوق خاکساری اول هوس مرا

بیرون کشید جذبه دام از قفس مرا

ساقی ز ابر شیشه خرابم بهار کو

تا جام می شود ثمر پیشرس مرا

پرواز می کنم که گرفتار گشته ام

[...]

جویای تبریزی

قانع شده ست دل به تمنای او مرا

در سر بس است شورش سودای او مرا

در عشق پای تا به سرم خون شد و چکید

از بس فشرده پنجهٔ گیرای او مرا

کی در حریم کعبهٔ مقصود ره دهد

[...]

قاآنی

زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا

ساقی به خم می بنشان تا گلو مرا

لخت جگر کباب کنم خون دل شراب

کاین بد غرض ز امر کلوا و اشربوا مرا

من هر چه باده‌ نوش کنم نور جان شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه