گنجور

 
نورس دماوندی

صبح آن مَهَم در آتش ناز و عتاب سوخت

از گرمی زیاده مرا آفتاب سوخت

چون شمع آه جوش شرر زد ز دیده اشک

از بس که تند آتش دل گشت آب سوخت

گردید آب بس که دل از تاب عارضش

چون شبنم از مصاحبت آفتاب سوخت

شد تند و از حجاب برآمد نگاه یار

از بس که بر فروخت عذارش نقاب سوخت

زد شعله ام به پرده ی چشم تر از نگاه

برقی نمود جستن و چندین سحاب سوخت

زان نوبهار بس که مرا شعله در دل است

در ساغرم چو لاله احمر شراب سوخت

زد شب زبانه اخگر داغ از شهاب آه

مغزم در استخوان چو گل ماهتاب سوخت

یارب چه فتنه دختر رز با تو ساز کرد

کز آتش شراب دلم چون کباب سوخت

از من سوال کرد چو وجه سلام خویش

بر لب مرا ز شعله ی خویش جواب سوخت

در بوته ی گداز به بازی مَهَم فتاد

از دستبرد گنجفه آن آفتاب سوخت

نورس شب از خیال به افسانه ی وصال

رفتم که چشم خویش کنم گرم خواب سوخت

 
 
 
صائب

آن روی لاله رنگ مرا در نقاب سوخت

در پرده سحاب مرا آفتاب سوخت

پروانه را نسوخت ز فانوس اگر چه شمع

رویش مرا به پرده شرم و حجاب سوخت

خاکستری است گریه آتش عنان من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه