دستم ز پیچ و تاب دل از کار مانده است
رنگم ز بس شکسته به رخسار مانده است
ای کاش میرسید ولی نعمتی مرا
دل ناشتای نعمت دیدار مانده است
در جلد خویش یافته قید فرنگ را
در بند خود کسی که گرفتار مانده است
خوش نشأهای است ذکر مدام مرا مگر
تسبیح من به خانهی خمّار مانده است
حُسنت اگر نماند به جا عشق پاک ماست
این جنس اگر چه رفت خریدار مانده است
باغ جهان که نیست به جا رنگ و بوی آن
گل رفته دستهدسته همین خار مانده است
آیینهی تمیز معانی است در غبار
صیقل ز دست رفته و زنگار مانده است
نورس عجب مدار اگر نیست منصفی
اقرار رفته است که انکار مانده است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مارا تنی چو صورت دیوار مانده است
چشم و زبان و دست و دل از کار مانده است
خواهم که بشکنم قفس تن که دور ازو
بیهوده مرغ روح گرفتار مانده است
از دیده یار رفت وزخون خشک شد مژه
[...]
بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است
بیچاره ناله در ته دیوار مانده است
مرغ از قفس پرید و به فانوس شمع سوخت
دل همچنان به سینه گرفتار مانده است
دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاست
[...]
دود دلی ز ابر گهربار مانده است
داور تری ز قلزم زخار مانده است
روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند
کف از محیط، از آینه زنگار مانده است
بکسر زبان دعوی بی معنی اند خلق
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.