گنجور

 
نورس دماوندی

حُسن در بزم ادا کیفیتی منظور ساخت

ساغر مردافکنی زان نرگس مخمور ساخت

می‌زند پهلو بر افلاک از شراب عشق دل

ساغرم را چرخ زن این باده‌ی پر زور ساخت

پادشاه حُسن چون بر تخت استغنا نشست

شرم را حاجب نمود و ناز را دستور ساخت

آنکه از سنگ قناعت ساغر عیشم شکست

از غبار راهم اول چینی فغفور ساخت

آن که چون موج از محیط وصل او دارم کنار

می‌کشد در بر مرا چندان که از خود دور ساخت

از فغان تابند بندم همچو نی لبریز شد

نامه‌ام هفت آسمان را کاسه‌ی طنبور ساخت

پرتو رخسار او تا گشت منظورم چو شمع

تار مژگان‌ها مرا فوّاره‌های نور ساخت

کاسه‌ی چشم مرا حُسن از نمک لبریز کرد

دل کباب آن لعل خندان کرد و بی‌حد شور ساخت

گرچه بر زخم خیال بوالهوس مرهم نهاد

خطّ مشک افشان لعلش داغ دل ناسور ساخت

دست نکهت غنچه را در جیب شاهان جا دهد

این دل ویران به بویی می‌توان معمور ساخت

فتح اقلیم معانی کرد نورس همتم

خامه را اقبال فکرم رایت منصور ساخت