گنجور

 
نورس دماوندی

گلِ دولت بهار زندگی‌هاست

ولی بی‌بهره از پایندگی‌هاست

به رنگین گلستان تاج و طومار

سحاب تیغ را بارندگی‌هاست

سرشک گرمم از یاد رخ دوست

چو شمع مهر در تابندگی‌هاست

به بی برگی است توأم باد دستی

که خود داریِ گل دارندگی‌هاست

مهیا کرده از شمشیر ناخن

چو شیران جاه را درّندگی‌هاست

سگ آدم خوری بوده است دولت

که از گیراندنش گیرندگی‌هاست

چو نورس بر عِذار عذرخواهی

مرا گلگونه‌ی شرمندگی‌هاست