تا جلوه کرد دامن طاقت کشید و رفت
آمد دمی چو نکهت گل آرمید و رفت
بر سر هزار پیشهی چشمی کشیده دل
هوشم از آن چو آهوی وحشی رمید و رفت
شوخی که در دل است به تمکین یاد خویش
از پیش دیده همچو سرشکم دوید و رفت
چون عمر زنده داشت مرا بی وفا گذشت
چون ناوکش مداد دل من رسید و رفت
شوخی که نشنود دو جهان ناله از چه راه
یک حرف آشنا ز نگاهم شنید ورفت
از گنج کرده بود قناعت به مار و گنج
آن بیخبر که زهر امل را چشید و رفت
زخم مراست مرهم کافوری از اجل
نورس خنک دلی که زهستی رمید و رفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجربهٔ گذرا و ناپایدار عشق اشاره میکند. او از لحظههای لذتبخش و زیبای عشق سخن میگوید که به سرعت از دست میروند، همانند نکهت گلی که لحظهای در سر میماند و سپس ناپدید میشود. شعر به حسرت و اندوهی اشاره دارد که بر اثر بیوفایی و زودگذری عمر به وجود میآید. تنهایی و غم ناشی از عشق ناکام، احساسات شاعر را تحت تأثیر قرار میدهد و او را به یاد زخمهایی میاندازد که عشق بر دلش گذاشته است. در نهایت، شاعر حسرت جهانی را بیان میکند که از جذابیت عشق خالی شده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون دید اضطراب دلم لب گزید و رفت
زآن مرحمت بتازه مرا آفرید و رفت
گفتم دمی به گوشهٔ بالین من نشین
بنشست و نالهٔ دو سه از من شنید و رفت
اکنون بدام صد غم و صد محنتم اسیر
[...]
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت
این وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت
از صبح این چمن طربی چشم داشتیم
آخر نفس بر آینهٔ ما دمید و رفت
دیگر پیام ما بر جانان که میبرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.