گنجور

 
نورس دماوندی

تا جلوه کرد دامن طاقت کشید و رفت

آمد دمی چو نکهت گل آرمید و رفت

بر سر هزار پیشه‌ی چشمی کشیده دل

هوشم از آن چو آهوی وحشی رمید و رفت

شوخی که در دل است به تمکین یاد خویش

از پیش دیده همچو سرشکم دوید و رفت

چون عمر زنده داشت مرا بی وفا گذشت

چون ناوکش مداد دل من رسید و رفت

شوخی که نشنود دو جهان ناله از چه راه

یک حرف آشنا ز نگاهم شنید ورفت

از گنج کرده بود قناعت به مار و گنج

آن بی‌خبر که زهر امل را چشید و رفت

زخم مراست مرهم کافوری از اجل

نورس خنک دلی که زهستی رمید و رفت

 
 
 
بیدل دهلوی

رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت

این وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت

از صبح این چمن طربی چشم داشتیم

آخر نفس بر آینهٔ ما دمید و رفت

دیگر پیام ما بر جانان‌ که می‌برد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه