آبروی گوهر ما را به نیسان کار نیست
همچو خورشید آتش ما را به دامان کار نیست
دست استغنا ندارد دستگاه آستین
چشم همت بستن ما را به مژگان کار نیست
موشکافان شانهگیر از فرق معنی نیستند
محو کاکل را به گیسوی پریشان کار نیست
هیچ موج خودنمایی نیست با آب گهر
بحر گوهرخیز معنی را به طوفان کار نیست
میکشد بر قطعهی یاقوت لعلش خطّ نسخ
محو ریحان خطش را با گلستان کار نیست
دلنشین من ز دیوانها شود بیتالغزل
با پری باشد سر و کارم به دیوان کار نیست
قوّت از حق میرسد آن را که شد ضعفش قوی
کمترم از مور از آنم با سلیمان کار نیست
نیست یار از دلنشینی همچو جان از تن جدا
محو آن غارتگر جان را به هجران کار نیست
شمع را در پردهی شبها نشیند نقش گل
اهل استعداد را نورس به ایران کار نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان ارزش و اهمیت وجود انسانی و معنوی میپردازد و به این نکته اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند جایگزین گوهر وجود انسان شود. او وجود خود را با تصویرهایی چون خورشید و دریا توصیف میکند و میگوید که زیباییهای ظاهری و مادی نمیتوانند بر عمق معنای وجود او تاثیر بگذارند. همچنین، او اشاره میکند که انسان باید از حق قوت بگیرد و ارزش خود را در رابطه با خداوند بشناسد. در پایان، شاعر بر این باور است که وجود دلنشین حقیقی انسانی، به مانند جان و تن، آیا جدا از یار میشود یا نه، و زیباییهای معنوی و استعدادهای درونی نیازی به معرفی و تعریف خارجی ندارند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.