تا جلوه کرد دامن طاقت کشید و رفت
آمد دمی چو نکهت گل آرمید و رفت
بر سر هزار پیشهی چشمی کشیده دل
هوشم از آن چو آهوی وحشی رمید و رفت
شوخی که در دل است به تمکین یاد خویش
از پیش دیده همچو سرشکم دوید و رفت
چون عمر زنده داشت مرا بی وفا گذشت
چون ناوکش مداد دل من رسید و رفت
شوخی که نشنود دو جهان ناله از چه راه
یک حرف آشنا ز نگاهم شنید ورفت
از گنج کرده بود قناعت به مار و گنج
آن بیخبر که زهر امل را چشید و رفت
زخم مراست مرهم کافوری از اجل
نورس خنک دلی که زهستی رمید و رفت