نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

تا جلوه کرد دامن طاقت کشید و رفت

آمد دمی چو نکهت گل آرمید و رفت

بر سر هزار پیشه‌ی چشمی کشیده دل

هوشم از آن چو آهوی وحشی رمید و رفت

شوخی که در دل است به تمکین یاد خویش

از پیش دیده همچو سرشکم دوید و رفت

چون عمر زنده داشت مرا بی وفا گذشت

چون ناوکش مداد دل من رسید و رفت

شوخی که نشنود دو جهان ناله از چه راه

یک حرف آشنا ز نگاهم شنید ورفت

از گنج کرده بود قناعت به مار و گنج

آن بی‌خبر که زهر امل را چشید و رفت

زخم مراست مرهم کافوری از اجل

نورس خنک دلی که زهستی رمید و رفت