گنجور

 
نورس دماوندی

آن شکر پاره ی خراسانی

گشت خاطر شکار یک چندی

گفتمش از کدام سلسله ای

از کجایی و از چه پیوندی

گفت از قندی ام چه می پرسی

گفتمش راست گفتی از قندی

گفت من نیز پرسمت گفتم

بنده ام نورس دماوندی

 
 
گوهر
مسعود سعد سلمان

بوالفرج شرم نامدت که بجهد

به چنین حبس و بندم افکندی

تا من اکنون ز غم همی گریم

تو به شادی ز دور می خندی

شد فراموش کز برای تو باز

[...]

وطواط

من نگویم: به ابر مانندی

که نکو ناید از خردمندی

او همی‌بخشد و همی‌گرید

تو همی‌بخشی و همی‌خندی

حمیدالدین بلخی

کز نسیم خوش رضا بندی

شور و آشوب در من افکندی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه