گنجور

شمارهٔ ۱۴۳ - شکوه از سعایت ابوالفرج

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات
 

بوالفرج شرم نامدت که بجهد

به چنین حبس و بندم افکندی

تا من اکنون ز غم همی گریم

تو به شادی ز دور می خندی

شد فراموش کز برای تو باز

من چه کردم ز نیک پیوندی

مر تو را هیچ باک نامد از آنک

نوزده سال بوده ام بندی

زآن خداوند من که از همه نوع

داشت بر تو بسی خداوندی

گشته او را یقین که تو شده ای

با همه دشمنانش سوگندی

چون نهالیت بر چمن بنشاند

تا تو او را ز بیخ برکندی

وین چنین قوتی تو راست که تو

پارسی را کنی شکاوندی

وآنچه کردی تو اندرین معنی

نکند ساحر دماوندی

تو چه گویی چنین روا باشد

در مسلمانی و خردمندی

که کسی با تو در همه گیتی

گر یکی زین کند تو نپسندی

هر چه در تو کنند گنده کنی

ای شگفتی نکو خداوندی

به قضایی که رفت خرسندم

نیست اندر جهان چو خرسندی

کرده های تو ناپسندیده ست

تا تو زین کرده ها چه بربندی

زود خواهی درود بی شبهت

بر تخمی که خود پراکندی

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

عدنان العصفور در ‫۹ ماه قبل، چهار شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۰۸ نوشته:

پارسی را کنی شکاوندی
از انجا که هرچه گشتم ندیدم کسی معنی مصرع را گفته باشد لازم دانستم انرا بنویسم

این بیت دو نکته درخور دارد یکی اینکه ایرانیان از ایام قدیم همه ایرانیان را پارسی میدانستند و خود را ایرانی و پارسی میدانستند
دیگر شکاوندی به چم اهل شکاوند کوه است در زمان مسعود سعد در سیستان داستان بسیار معروفی از جنگ رستم با شکاوندیان بود کشاهی بنام بهرونه در هندسر در کوه شکاونده دژی استوار ساخت و تبهکاران و دزدان و جادوگران را گرد خویش بیاورد در روزگار فریدون نریمان به جنگ انان رفت و انان سنگی از بالای کوه پرتاب کردند و اورا کشتند زال و سام نیز هرچه رزم اوردند نتوانستند تا رستم به کودکی نام انان شنید و چون بارزگانی به ان دژ رفت
چکیده داستان در مجمل التواریخ امده است و شباهتی تام با داستان کک کوه زاد دارد
اینک مسعود سعد میگوید
چگونه مرا که پارسی و ازاده ام به گونه شکاوندیان مینهی

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.