لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
جهان ملک خاتون

چنان به وصل توأم از میان جان مشتاق

که هست مرده بیچاره بر روان مشتاق

اگرچه دوست چنان نیست با من مسکین

به وصل دوست ز جان و دلم همان مشتاق

به روی دوست چه گویم چگونه مشتاقم

چنانکه بلبل بی دل به گلستان مشتاق

من از جهان به تو مشتاقم ای پری رخسار

وگرچه نیست تو را دل به دوستان مشتاق

منم به جان تو جانا که نیست خاطر من

به هیچکس بجز از دوست در جهان مشتاق

وصال کعبه مقصود ار اتّفاق افتد

به جان تو بدواند به سر روان مشتاق

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق

به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق

تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ

ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق

بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم

[...]

محتشم کاشانی

زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق

من از کمال محبت جهان جهان مشتاق

نهان ز چشم بدان صورت تو را این است

که دایمم من صورت طلب به آن مشتاق

ز دست کوته خود در هوای زلف توام

[...]

نورعلیشاه

چو بلبلی که بود آن بگلستان مشتاق

دلم بود بجمال تو دلستان مشتاق

جهانیان همه گر شوق بوستان دارند

مراست دیده بدیدار دوستان مشتاق

چو دیگران نیم ایدوست با وجود تو من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه