گنجور

 
نورعلیشاه

گریه عاشقان سحر باشد

که سحر گریه را اثر باشد

حالت عاشق این بود جاوید

که لبش خشک و دیده تر باشد

راز عشقش چه جوئی از عقلا

عاقل عشق بی خبر باشد

عقل با عشق هم ترازو نیست

سنگ این دیگر آن دگر باشد

هیچ برجا ز عقل نگذارد

هرکجا عشق در گذر باشد

اینقدر طاقتش کجاست که عقل

ناوک عشق را سپر باشد

عشق مغز است و عقل همچون پوست

پوست از مغز بهره ور باشد

تا بود نور عشق منظورش

سوی عقلش کجا نظر باشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

لعبتی را که صد هنر باشد

شاید ار بر میان کمر باشد

نیست لعبت لطیف گر چه لطیف

به بر عقل بی خطر باشد

او یکی شاه شد که ملکش را

[...]

سنایی

سرخ گویی همیشه غر باشد

شبه از لعل پاکتر باشد

این چنین ژاژ نزد هر عاقل

سخنی سخت مختصر باشد

لعل مصنوع آفتاب بود

[...]

مشاهدهٔ ۲۰ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
انوری

نه چو شیرین لبت شکر باشد

نه چو روشن رخت قمر باشد

با سخنهای تلخ چون زهرت

عیش من خوشتر از شکر باشد

تو به زر مایلی و نیست عجب

[...]

مجیرالدین بیلقانی

عیسی وقت ما رئیس الدین

مایه مرکز هنر باشد

پسر بوالیمین خری است عجب

کز همه علم بی خبر باشد

آن خرست این مسیح و پیش خرد

[...]

حمیدالدین بلخی

سفر را چند پر خطر باشد

خطر مرد در سفر باشد

قیمت و رونق و بها نارد

آن گهرها که در مقر باشد

زر بگشتن رواج دارد و قدر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حمیدالدین بلخی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه