ای کرده تلف عمر گرامی بمناهی
بگذر ز مناهی و مکن بیش تباهی
زین جمله مناهی که نمودی چه ربودی
بنمای چه داری تو ز عرفان الهی
عرفان الهی اگرت نیست چه حاصل
گیرم که شدی شهره تو از ماه بماهی
زین کهنه ونو حق نتوان یافت بتحقیق
نه از نمد فقر و نه از اطلس شاهی
پیری بطلب تاکه چه نورت بزداید
از چشم تو این رنگ سفیدی و سیاهی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به اهمیت عمر و استفاده درست از آن اشاره دارد و از خواننده میخواهد که از گناهان بگذرد و بیشتر به تباهی نغلتد. او خاطرنشان میکند که اگر کسی به عرفان الهی نرسیده باشد، شهرت و مقام او چه فایدهای خواهد داشت. شاعر بر این نکته تأکید میکند که حقیقت را نمیتوان در ظواهر مادی یا در فقر و ثروت یافت. همچنین، به جنبههای پیر شدن و دگرگونیهای درونی انسان اشاره میکند و میخواهد خواننده بر روی خود و روحیاتش تمرکز کند.
هوش مصنوعی: ای کسی که عمر گرانبهای خود را هدر دادهای، از کارهای زشت و ناپسند دوری کن و بیشتر از این خود را به نابودی نرسان.
هوش مصنوعی: از این همه ناهنجاریها و نهیهایی که نشان دادی، چه دستاوردی به دست آوردی؟ به من نشان بده که چه چیزی از دانش و معرفت الهی داری.
هوش مصنوعی: اگر به معرفت الهی نرسیدهای، پس به چه چیزی میتوانم امیدوار باشم؟ چون تو به اندازهای درخشان شدهای که مانند ماه در میان ستارهها میدرخشی.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که حقیقت و حق را نمیتوان در اشیا و ظواهر مادی مانند کهنه یا نو بودن جستوجو کرد. نه در لباس فقیر و نه در پارچهای اشرافی مانند اطلس. به عبارت دیگر، حقیقت فراتر از ظواهر مادی و موقعیتهای اجتماعی است و نمیتوان آن را تنها با نگاه به جلوههای ظاهری درک کرد.
هوش مصنوعی: به دنبال سالخوردگی باش تا نوری که در چشمانت هست، رنگهای سفیدی و سیاهی را از بین ببرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آینه قدرت بیچون الهی
نور رخت از طرّه شب برده سیاهی
خط بر رخ زیبای تو کفرست بر اسلام
رخسار و سر زلف تو شرعست و مناهی
آن جسم نه جسمست که روحیست مجسّم
[...]
قرآن چه بود مخزن اسرار الهی
گنج حکم و حکمت آن نامتناهی
در صورت الفاظ معانیش کنوزست
وین حرف طلسمیست بر آن گنج الهی
لفظش بقراآت بخوانی و ندانی
[...]
ای از خط تو زنگ بر آئینه شاهی
تو شاهی و پیش تو بتان جمله سپاهی
آن لب نه زلال است که خمریست بهشتی
آن نقطه نه خال است که سریست آلهی
رویت به غلامی دلم خط به در آورد
[...]
ماهیست نشسته به سر مسند شاهی
می نازد و پیداست از او فرّ الهی
از ملک جهان کام دلت جمله روا باد
در دامن مقصود تو باد آنچه تو خواهی
پشتم به تو گرمست و دلم با غم تو خوش
[...]
تو شاه جهانی و ندانم که چه شاهی؟
حیران تماشای تو از ماه بماهی
گر ملک و ملک وصف کمالات تو گویند
اسرار کمال تو ندانند کماهی
ای عشق، چه چیزی و ندانم که چه چیزی؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.