گنجور

 
نورعلیشاه

دلبر ما نشسته بر در ما

دربر ما نشسته دلبر ما

ما حریفان مصطب عشقیم

جام گیتی نماست ساغر ما

ماه چبود که نیر اعظم

میکند کسب نور ز اختر ما

عزت و ذلت جهان هیچست

روشن است این برأای انور ما

آنکه سلطان عالمش خوانی

چون گدایان نشسته بر در ما

عرصه هر دو کون دانی چیست

کمترین خطه ز کشور ما

همچو نور علی کنون در دهر

هست دیهیم فقر بر سر ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

تیر بگذشت ناگهان بر ما

منهزم گشت لشکر گرما

حمیدالدین بلخی

مهر تو در نیاید از درِ ما

بارگیرِ تو کی شود خر ما

مولانا

دل بر ما شده‌ست دلبر ما

گل ما بی‌حدست و شکر ما

ما همیشه میان گلشکر‌یم

زان دل ما قوی‌ست در بر ما

زَهره دارد حوادث‌طبعی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه