گنجور

 
نورعلیشاه

بیا و جام زرینی بکن نوش

ز دست ساقی سیمین بناگوش

برآرد دم چو منصور از انالحق

از این باده کند هر کس دمی نوش

بتی دارم که در جولانگه ناز

برد از کف عنان طاقت و هوش

مرا هر دم چو موج باده در جام

تجلی رخش در دل زند جوش

دلم تا جلوه گاه صورت اوست

بود باشاهد معنی هم آغوش

گرت باید عیان اسرار پنهان

ز روی جام جم بردار سرپوش

دلا تا میتوان با بربط و نی

برغم زاهدان برمیکنی گوش

سحر از هاتف غیبم سروشی

بگوش آمد سوی میخانه ام دوش

که چون نور علی بر مسند جم

بیا جام جهان بینی بکن نوش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

باز دوش آن صنم باده‌فروش

شهری از ولوله آورد به جوش

صبحدم بود که می‌شد به وثاق

چون پرندوش نه بیهش نه به هوش

دست برکرده به شوخی از جیب

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای لب چون شکرت چشمه نوش

ای رخ چون قمرت غارت هوش

ورق گل بدریده ست صبا

تا بدید آن خط چون مرزنگوش

هر دم از روی خوی آلوده تو

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
فصیحی هروی

نو‌بهارست و چمن جلوه‌فروش

گل و بلبل همه در جوش و خروش

ابر در گریه و گل را ز نشاط

دهن از خنده رسد تا بر گوش

نگه از ذوق چنان رفته ز خویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه