کسی کاو آشنای بحر ما شد
ببحر ما درآمد آشنا شد
بیا بشنو زمن این نکته ای یار
که هرکو گم شد از خود با خدا شد
خیال عکس رویش نقش بستیم
دلم آئینه گیتی نماشد
فنا شد هرکه او از دار هستی
بدار نیستی عین بقا شد
بمعنی بحر و صورت چون حبابم
حباب و بحر کی از هم جدا شد
کسی کاو یکزمان با ما برآمد
چو ما واقف ز سر اولیا شد
درون پرده چون نور علی دید
ز سید محرم راز خدا شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوعات عشق، معرفت و وحدت با خدا میپردازد. شاعر اشاره میکند که هر کسی که از خود گم شود و به خدا نزدیکتر گردد، در واقع آشنا میشود. او بیان میکند که خیال معشوق بر دلش نقش میبندد و او مانند آینهای میشود که جهان را منعکس میکند. نویسنده میگوید کسانی که از جهان مادی فنا میشوند، در حقیقت به بقا در جهان معنوی دست پیدا میکنند. همچنین شعر به ارتباط میان انسان و خدا اشاره دارد و بیان میکند که انسانها با درک عمیقتر از حقیقت، به مقام والای شناخت و آگاهی میرسند. در نهایت، شاعر به نور و راز الهی اشاره میکند که در پردههای عالم قرار دارد.
هوش مصنوعی: هر کسی که با عمق و زیبایی وجود ما آشنا شود، به دنیای درونی ما وارد میشود و به خوبی و نزدیکی ما پی میبرد.
هوش مصنوعی: بیا و از من بشنو این نکته را، ای دوست: هر کسی که از خودش گم شده باشد، با خداوند ارتباط برقرار کرده است.
هوش مصنوعی: تصویر چهرهاش در ذهنم نقش بسته و دلم مثل آینهای شده که جهان را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: هر کس که از زندگی دنیا به انحای مختلف گریزان شود و خود را از این جهان مادی جدا کند، به بقای حقیقی دست پیدا میکند.
هوش مصنوعی: من همچون حبابی در دریا هستم و آیا حباب و دریا میتوانند از یکدیگر جدا باشند؟
هوش مصنوعی: کسی که زمانی با ما به راه آمده بود، وقتی که به مقام اولیا آشنا شد، دیگر به ما نزدیک نشد.
هوش مصنوعی: در دل پرده، نور علی را که راز خداوند را میداند، مشاهده کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد،
یک ذرّهٔ خاک و با زمین یکتا شد،
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.
چون جلوهٔ گل ز گلستان پیدا شد
بلبل به سخن درآمد و شیدا شد
در جام بلور کن می لعل که باغ
از مروارید ابر چون مینا شد
در دهر هر آنک تخم خدمت پاشد
رخسار دلش به خار غم نخراشد
مخدوم از آن شدی که خادم بودی
مخدوم بود کسی که خادم باشد
عشقی آمد که عشقها سودا شد
سوزیدم و خاکستر من هم لا شد
باز از هوس سوز خاکستر من
واگشت و هزار بار صورتها شد
شب هندوی آن طره مه فرسا شد
لؤلؤ لب یاقوت ترا لالا شد
تا خط تو شد زطرف خورشید پدید
بس فتنه که در دور قمر پیدا شد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.