گنجور

شمارهٔ ۹۹۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

هر شب از ایوان به کیوان بگذرد فریادِ من

هر زمان در موجِ خون افتد دلِ ناشادِ من

یا رب از من هیچ یاد آورد آنک از نزدِ‌ او

تا برفتم یک نفس هرگز نرفت از یاد من

جور هجران می‌کشم بر بویِ‌ آن کز وصلِ‌ او

باز بستاند شبی دیگر زمانه دادِ من

عشق هر بارِ دگر بر من اساسی می‌نهاد

آمده‌ست این بار تا بر هم زند بنیادِ من

با خردمندان اگر الفت ندارم باک نیست

عشق بر من عرضه کرد اوّل قدم استادِ من

زین کمندم حالیا باری خلاصی روی نیست

محکم افتاده‌ست قیدِ خاطرِ آزادِ من

در نمی‌گنجد نزاری خانه بگرفته‌ست دوست

رخت گو بیرون بر از کنجِ خیال آبادِ من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام