هر شب از ایوان به کیوان بگذرد فریادِ من
هر زمان در موجِ خون افتد دلِ ناشادِ من
یا رب از من هیچ یاد آورد آنک از نزدِ او
تا برفتم یک نفس هرگز نرفت از یاد من
جور هجران میکشم بر بویِ آن کز وصلِ او
باز بستاند شبی دیگر زمانه دادِ من
عشق هر بارِ دگر بر من اساسی مینهاد
آمدهست این بار تا بر هم زند بنیادِ من
با خردمندان اگر الفت ندارم باک نیست
عشق بر من عرضه کرد اوّل قدم استادِ من
زین کمندم حالیا باری خلاصی روی نیست
محکم افتادهست قیدِ خاطرِ آزادِ من
در نمیگنجد نزاری خانه بگرفتهست دوست
رخت گو بیرون بر از کنجِ خیال آبادِ من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و اندوه ناشی از دوری و جدایی از محبوب است. شاعر هر شب به یاد محبوبش از ایوان میگذرد و دلش در موجی از غم و اندوه فرو میرود. او از خدا میخواهد که خاطره محبوبش را از یادش نبرد. عشق بر او تحمیل شده و او هر بار بیشتر در بند عشق گرفتار میشود. شاعر میگوید که حتی اگر با خردمندان رابطهای نداشته باشد، عشق برای او معلم و راهنماست. در نهایت، شاعر احساس میکند که دیگر راهی برای فرار از این قید و بندها ندارد و همچنان در محبس یاد محبوب گرفتار است.
هوش مصنوعی: هر شب از بالای ساختمان، به آسمان مینگرم و فریاد من در هر لحظه، در دل پر از غم و اندوه من غوطهور میشود.
هوش مصنوعی: خداوندا، هیچگاه یاد آن کسی که از نزد او رفتم از ذهن من نرفته است، حتی برای یک لحظه.
هوش مصنوعی: من در دوری و فاصلهی ناشی از جدایی، رنج میکشم و از بوی کسی یاد میکنم که اگر دوباره به وصالش برسم، زمانه به من خواهد داد.
هوش مصنوعی: عشق دوباره بر دوش من بار سنگینی گذاشته است و به نظر میرسد که این بار آمده تا همه چیزم را زیر و رو کند.
هوش مصنوعی: اگر با دانایان و خردمندان رابطهای نداشته باشم، نگران نیستم؛ زیرا عشق، نخستین معلم من بوده است.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به این دارد که شخص در وضعیت سختی قرار دارد و نمیتواند از قید و زنجیری که بر دلش است، رهایی پیدا کند. به عبارتی، او احساس میکند که از آزادی خود دور افتاده و نمیتواند به راحتی به خواستهها و آرزوهایش برسد. زنجیرهایی که به خاطر و احساساتش بسته شده، او را در بند نگه داشته و امکان رهایی از آن را برایش محقق نمیکند.
هوش مصنوعی: دوست من خانهاش را با عشق و محبت پر کرده است و در این شرایط، من باید از گوشهای که در خیال خود ساختهام خارج شوم و به او بپیوندم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
حجة الحق عالم مطلق وحید الدین که هست
ملجا جان من و صدر من و استاد من
صاحب و مالک رقاب دودهٔ آزادگان
کستان بوس در او شد دل آزاد من
نایب ادریس عثمان عمر کز فر او
[...]
بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد من
یاسمن را خنده بر لب سوزد از فریاد من
باغبان عشق می گوید که خاکستر شود
شانهٔ باد صبا در طرهٔ شمشاد من
گفتم آیین مغان پر ذوق بر باز آمدن
[...]
فارغ است از دیو مردم خاطر آزاد من
نیست از جوش پری ره در خیال آباد من
شعله پر ریزد به صید خاطر ناشاد من
پر لبی تبخاله دارد از مبارکباد من
در دل از شوخی خیالش هم نمی گیرد قرار
دارد افسونی که هر دم می رود از یاد من
بیستون گر معدن الماس باشد باک نیست
[...]
جانکنیها چیده هستی تا عدم بنیاد من
بیستون زار است هر جا میرسد فرهاد من
اضطرابم درکمین وعدهٔ فردا گداخت
دانه افکندهست بیرون قفس صیاد من
نقش تصویرم قبول رنگ جمعیت نداشت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.