گنجور

 
حکیم نزاری

مرا جانانه‌ای باید که باشد غم گسارِ من

میانِ نازکش باشد همه شب در کنارِ من

چه خوش باشد دل آرامی که چون از خواب برخیزد

به غمزه چشمِ مستِ او کند دفعِ خمار من

اگر باشد قیامت باشد اللّهمَّ ارزُقنا

همین از بخت و دولت چشم دارد انتظارِ من

ندارم هیچ باقی در جهان جز مونسِ‌ساقی

گزیرم نیست از یاری همین است اضطرارِ من

طمع ببریده‌ام الّا ز روحِ روح‌بخشیِ می

که هم او زنده می‌دارد دلِ امّیدوارِ من

جوانی رفت و در پیری به حسرت باز می‌گویم

دریغا روزگارِ من دریغا روزگارِ من

همین دردِ دلی و زاریی و مختصر نامی

دگر چیزی نمی‌دانم که ماند یادگارِ من

عجب دارم اگر رونق پذیرد باز بازارم

چو بر هم زد به کلّی شحنه‌ی تقدیر کارِ من

سر انگشتِ‌پشیمانی گزیدن سود کی دارد؟

چو بیرون شد زمامِ دل ز دستِ اختیارِ من

ز فرطِ تشنگی دارم دلی پر آتش حسرت

که خرسندی نمی‌آرد حدیثِ آب‌دارِ من

سخن جز بر ولا گفتن نزاری مشتبه باشد

چو می‌گویی مگو جز بر مدارِ استیارِ من

غرض دانی چه دانم زین نصیحت حسبِ حال خود

که دُرّ عقل بیرون شد ز عِقدِ اقتدار من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

سر بارندگی دارد دو چشم تند بار من

که فتح‌الباب هجرانست و تحویل نگار من

مرا چون ماه در عقرب خوش آمد روی و زلف او

از آن نیکی نمیبینم، که بد بود اختیار من

من آن چرخم، که از جانست مهرم در میان دل

[...]

جامی

پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار من

ببین صد حرف غم در هر خط از لوح مزار من

به کویت بس که آه آتشین از دل برآوردم

سگت را داغها مانده ست بر جان یادگار من

نبیند کس فروغ مهر را تا حشر اگر ناگه

[...]

اهلی شیرازی

چنان گردد خیالش چشم اشکبار من

که میپندارم اینک خواهد آمد در کنار من

شب هجران چه سان بر بستر راحت نهم پهلو

که هر مو دور ازو خاریست در جسم فکار من

ز من دارد فراغ آنشوخ و من در آتش محنت

[...]

صائب تبریزی

به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار من

به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
ابوالحسن فراهانی

دگر بر گریه قادر نیست چشم اشکبار من

کسی کو تا بگرید بر من و بر روزگار من

بود طفل عزیز خانه ی دل اشک رنگینم

گهی بر دوش مژگان است و گاهی بر کنار من

غباری از تو گفتی دارم اندر دل عجب دارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه