گنجور

شمارهٔ ۹۷۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

گر باز میسّر شودم رویِ تو دیدن

جان پیش کشم تا به کی از جور کشیدن

طاقت برسیده‌ست ز طوفانِ فراقم

فریاد ز من وز تو به فریاد رسیدن

بر من چه ملامت اگرم طاقتِ آن نیست

کز کوی تو باید به سفر راه بریدن

گویند که چون یارِ تو بسیار توان یافت

آری همه جا هست بباید طلبیدن

سهل است بریدن سرِ عشّاق به شمشیر

لیکن نتوانند ز احباب بریدن

رویی دگرم نیست به جز راه سپردن

کاری دگرم نیست به جز دست گزیدن

خون خوردن و جان کندن و دل‌سوخته بودن

سهل است بر امیدِ ملاقات تو دیدن

بی‌روی‌ تو آرام نمی‌بودم و اکنون

خرسندم از آوازه‌ی نامِ تو شنیدن

خوش باش نزاری که ز عشّاق خوش آید

نالیدن و بر دل زدن و جامه دریدن

چون بی‌دل و بی‌هوشی اگر می نخوری به

آتش به همه حال برآید ز دمیدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام