گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ای روح من در قلب تو چون جان تو در جسم تن

این جا نداند هر کسی تا من تو ام یا خود تو من

نی نی غلط کردم توای فی الجمله بی تو من کی ام

آنجا که تو یک دل شوی با من نماند جان و تن

آن جا که از مایی ما با ما نماند ما و من

گو عقل خودبینی مکن گو جسم از جان بر شکن

چون بی جهت گردد جهت چون بی مکان باشد مکان

شاید که این جا گویمش در لامکان دارد وطن

هان هان نزاری بس که بس از حد ببردی دم مزن

در ذات واحد جز احد کس را بود حد سخن