گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ز من سرگشته در کویِ خرابات

چه می خواهند اصحابِ کرامات

ز فطرت نیست بیرون آفرینش

یکی گنگ و یکی صاحب مقالات

ندایِ لَن ترانی چون شنیدی

مکن اصرار بر طورِ مناجات

مقامِ عاشقان جایی ست بی جای

ز خود بیرون شو و رفتی به میقات

اگر عاشق نیی زفتی فسرده

وگر هستی چه می خواهی ز طامات

به دوران در میفکن خویشتن را

وگر افتاده ای هیهات هیهات

ندانم تا کی ای آسیمه سر باز

برون آیی ز دورانِ سماوات

مجاریِ دماغ ار عقل داری

بپرداز از محالات و خیالات

وگر در بندِ خویشی چاره یی کن

برون آی از خیالات و محالات

وگر بیرون شدی یک باره از خویش

شدی فی الجمله مستغرق در آن ذات

به اِلّا گر رسیدی رستی از لا

ازین جا بازدانی نفی و اثبات

نزاری زنده دل را دوست دارد

نه میّت را چون رهبان عزّی ولات

دو چشم از هرچه غیرِ اوست بربند

اگر با دوست می خواهی ملاقات