دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسم
هلاکِ خویشتن این بس که می کند هوسم
بقایِ عمر همی خواهم از خدا چندان
که رویِ دوست ببینم همین مراد بسم
حیات اگر به سر آید امید می دارم
که پیشِ دوست شود منقطع پسین نفسم
فراق هم به نهایت رسد ولی به وصال
مساعدت نکند بخت از آن همی ترسم
هلاکِ اهلِ نظر شربتِ مفارقت است
اگر نه زندهدلان را نه تیغ کشت و نه سم
ز یار دور فتادم چو عندلیب از گل
مگر خدای ببخشد خلاص ازین قفسم
تو آن مبین که سفر کردم از دیارِ حبیب
گرش ز پیش برفتم هنوز بازپسم
مرا مگوی نزاری بر او بده خاطر
به دیگری که ارادت نمی رود به کسم
به کفر و دین نکنم التفات در غمِ دوست
وگر قبول نداری به جانِ دوست قسم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به شدت از فراق دوست و عشق خود رنج میبرد و میگوید که حتی اگر به سفر برود، هیچ میلی به دوری از دوست ندارد. او آرزو میکند که عمرش به اندازهای باشد که بتواند چهره دوستش را ببیند و به وصال برسد. شاعر از تنهایی و دوری از یار به شدت متاثر است و حس میکند که زندگیاش بدون دوست بیمعناست. او همچنین میگوید که ناراحتیهایش هیچ اهمیتی ندارد و برایش فرقی نمیکند که در چه دینی باشد، تنها چیزی که برایش مهم است عشق به دوستش است. در نهایت، شاعر از خدا میخواهد او را از قفسی که دوری از محبوبش برایش ایجاد کرده رها کند.
هوش مصنوعی: دیگر به سفر نمیروم، حتی اگر به دوست برسم؛ هلاکت من در این است که همین محبت به او، مرا هوسران کرده است.
هوش مصنوعی: من از خدا خواستهام که عمرم را به حدی طولانی کند که بتوانم چهرهی دوست را ببینم و این آرزوی من است.
هوش مصنوعی: اگر زندگی به پایان برسد، امیدوارم که در کنار دوست، آخرین نفسام قطع شود.
هوش مصنوعی: فراق یا جدایی یک روز به پایان میرسد، اما شاید روز وصالی که انتظارش را دارم، به خاطر بدشانسی به وقوع نپیوندد. از این مسئله به شدت نگرانم.
هوش مصنوعی: جانشینی و جدایی برای اهل نظر، جانسوز و کشنده است. اگر این جدایی نبود، نه کسی با شمشیر میکشت و نه زهر برای کسی مرگبار بود.
هوش مصنوعی: از یار دور افتادم، مانند بلبل که از گل جدا شده است. فقط خداوند بتواند مرا از این زندانی که در آن هستم آزاد کند.
هوش مصنوعی: تو کسی هستی که من برای دیدن محبوبم سفر کردم، حتی اگر از پیش او بروم، هنوز به یادش بازخواهم گشت.
هوش مصنوعی: مرا به ناز و نیاز مگو، زیرا دلم به کسی دیگر مشغول نیست و ارادتی نسبت به او ندارم.
هوش مصنوعی: من به مسایل کفر و دین توجهی ندارم، بلکه تنها به فکر غم و اندوه دوستم هستم و اگر تو این را نمیپذیری، قسم میخورم به جان دوستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خوش است باده که باشد یکی حریف ظریف
ظریف نیست حریفی که بشمرد نفسم
چنین حریف طلب کن، چو یافته نشود
بیار باده که من خود حریف خویش بسم
بغیر دوست نداند کسی که من چه کسم
از آنکه من شکرستان دوست را مگسم
سحرگهی که من از شوق او برآرم آه
چو شب سیاه کند روی صبح را نفسم
بدوست کردم پیغام کای یگانه بحسن
[...]
اگر چه در چمن روزگار خار و خسم
چو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم
درین ریاض من آن بلبلم که می آید
صدای خنده گل از شکستن قفسم
به جرم هرزه درایی مرا ز باغ مران
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.