گنجور

 
حکیم نزاری

شبانه دوش که تنها به کنج خود بودم

ز هولِ صاعقه و بانگِ رعد نغنودم

ز بی دلی وز بی طاقتی بترسیدم

ز بی کسی وز بی هم دمی بفرسودم

ز ممکنات نبد یارِ دستِ من جز جام

ز کاینات جز آوازِ رعد نشنودم

سرم گران شد اگرچه دماغ بود سبک

ولی دماغ و سر از غّل و غش بپالودم

درین میانه به خاطر درآمد این که چرا

چنین شکسته دلم کی شکسته دل بودم

ز نورِ آینۀ خنب خانه شد روشن

سبک به صیقلِ می زنگِ سینه بزدودم

به یادِ دوست که من هیچ نیستم همه اوست

ز جامِ عشق شراب شبانه پیمودم

به پایِ مردیِ لوح اللّهم نبد حاجت

به دست کاریِ خود مرده زنده بنمودم

به نورِ عکسِ قدح در سوادِ ظلمتِ شب

ز موجِ قلزِم طوفان خلاص شد زودم

زمانه منقلب احوالِ نا جوان مردیست

ز رنجِ او به همه عمر بر نیاسودم

دریغ عمر که بگذشت و یک نفس ایّام

ز روزگار نزاری نداشت خشنودم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ظهیر فاریابی

بزرگوارا من در میان اهل عراق

به نعمت تو که محسود همگنان بودم

هموم و وحشت غربت بر آن تنعم و ناز

که داشتم به وطن اختیار فرمودم

چو طبع میل بدین خطه کرد و بود خطا

[...]

بیدل دهلوی

چو بوی‌گل به نظرها نقاب نگشودم

بهار آینه پرداخت لیک ننمودم

خیال پوچ دو روزم غنیمت سوداست

به این متاع ‌که در پیش وهم موجودم

هزار خلد طرب داشته‌ست وضع خموش

[...]

صغیر اصفهانی

هزار شکر که هرچند خامه فرسودم

دهان به مدح و به ذم کسی نیالودم

مرا نبود طمع خلق را کرم زین رو

من از معاملهٔ هجو و مدح آسودم

به هیچ قیمت نفروختم جواهر خویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه