گنجور

 
حکیم نزاری

مرا که از تو میسّر نمی شود یک دم

دمی که بی تو برآید نه دم بود که ندم

خلاصه هر دم وقت است از حیات بلی

دمی که بی تو رود آن نه دم بود که عدم

من آن نی ام که خلافِ محبّتِ تو کنم

اگر سرم برود در سرِ ثباتِ قدم

من از تو راحت و شادی طمع نمی دارم

که دوستی همه سرمایۀ غم است و الم

به اتّفاقِ ملاقات قانعم از تو

به مدّتی که میسّر شود ز بیش وز کم

تو شاه بازی و اَولا به دست شاهانی

وصال تو نبود لایقِ عبید و خدم

تو سر به سیم و زرِ سد خزینه درناری

دهان تو نتوان کرد مشتبه به درم

قد ترا نتوان گفت سرو و هم نبود

به سرو بر گل و شفتالو و انار به هم

گمان نبرد کسی تا ندید چشم و لبت

که این دو مستِ ملیح اند رشکِ ترک و عجم

دم از نزاری تو بی تو بر نمی آید

از آن چنین نَفَسش آمده ست با یک دم

 
 
 
عنصری

دژم شده ست مرا جان از آن دو چشم دژم

بخم شده ست مرا پشت از آن دو زلف بخم

لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد

دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم

مشعبد است غم عشق هر کجا باشد

[...]

فرخی سیستانی

همی روم سوی معشوق با بهار بهم

مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم

همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست

بهار من دو شود چون رسم به روی صنم

مرا بتیست که بر روی او به آذرماه

[...]

قطران تبریزی

خلاف بود همیشه میان تیغ و قلم

کنون ببخت ملک متفق شدند بهم

چگونه کلک که بر دشمنان و بر یاران

از اوست راحت و محنت از اوست شادی و غم

ضعیف جسم و تن خصم از او شده است ضعیف

[...]

مسعود سعد سلمان

نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم

کراست دست بر آن مشک گون غالیه شم

چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگ

مگر نمود مرا عنبر طبیعی خم

بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۶ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

گهی ز مشک زند برگل شگفته رقم

گهی ز قیر کشد بر مه دو هفته قلم

گهی زندگره زلف او سر اندر سر

گهی شود شکنِ جَعدِ او خَم‌ اندر خَم

رخش چو لاله و بر لاله از شکوفه نشان

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه