گنجور

شمارهٔ ۸۱۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دردا که سی ز عمر به غفلت گذاشتم

وز روزگار فایده یی بر نداشتم

پنداشتم که تابعِ فرمان ایزدم

من خود هنوز در طلبِ شام و چاشتم

معلوم شد که هیچ ندانسته ام چو چشم

از روی عقل بر همه اشیا گماشتم

از تیغِ آفتاب اجل سر نبرد کس

چندان که سایه بانِ خرد بر فراشتم

گر نیکویی نکردم چندی ز فعلِ بد

خود را ز جهل رفتم و با خود گذاشتم

پرسیدم از پدر نُکَتی وان لطیفه را

در خواب بر صحیفۀ خاطر نگاشتم

گفتم بگوی تا به چه حالی چه گونه ای

گفت ای پسر من آن بدرودم که کاشتم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام