گنجور

 
حکیم نزاری

چو بر یادِ لبش در مسکراتم

خضر بر چشمۀ آبِ حیاتم

اگر در مسکراتم وجد باشد

وگر در وجد باشد مسکراتم

به وجهی بت پرستم زان که دایم

خیالِ او بود عزّی ولاتم

همین تا دم زنم خیلِ خیالش

فرو گیرند حالی شش جهاتم

هم از مبدایِ فطرت باز دادند

به حسنِ اهتمامِ عشق ذاتم

مگر هم عشق بردارد حجابم

که محجوب است عقلِ بی ثباتم

فرود آرد به منزل گاهِ دردم

بیندازد ز گردن سیّئاتم

وگرنه در میان بیم و امّید

که بیرون آورد زین مشکلاتم

تویی هم خود حجابِ خود نزاری

به دعوی قطره چون گوید فراتم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیری لاهیجی

دو عالم پرتوی از نور ذاتم

جهان روشن ز خورشید صفاتم

منم عنقای قاف بی نشانی

که در هر جای و بی جای و جهاتم

من آن خورشید اوج لامکانم

[...]

سیدای نسفی

تویی سرچشمه آب حیاتم

تویی شیرین تر از آب نباتم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه