گنجور

شمارهٔ ۷۵۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

نه بی تو طاقتِ صبر و نه با تو رویِ وصال

ترا ز من چو مرا از جهان گرفت ملال

سمومِ هجر تو دود از دلم برآوردی

اگر نه بویِ تو می بُرد می ز بادِ شمال

رقیب راست گمان می برد که پندارد

که در کنارِ منی روز و شب ولی به خیال

چو بر تو شیفته تر می شوم ز غایتِ شوق

تو هم فریفته تر می شوی به حسن و جمال

ترا که دوست گرفتم گمان نمی بردم

به دشمنی و چنین دشمنی به حّدِ کمال

ببخش بر منِ مسکین اگر دلی داری

که بر اسیرِ زبون رحمت آورد قتّال

چو نا امید شوم دم به دم بر آن باشم

که از دیارِ تو رحلت کنم هم اندر حال

و لیک بی دل و بی جان کجا توانم رفت

که مبتلا شده ام هم چو مرغِ بی پر و بال

نزاریا چه کنی هم چنین به زاریِ زار

جفاش می کش و خوش می گری و خوش می نال

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام