گنجور

 
حکیم نزاری

ای خطبۀ سعادتِ کلّی به نامِ عشق

وی آفتابِ عالمِ هستی نظامِ عشق

در عشقم از سیاستِ سلطان نهیب نیست

سلطان چه کس بود که نباشد غلامِ عشق

کس را به دستِ عقل میسّر نمی شود

پایِ دلِ ضعیف گشادن ز دامِ عشق

صاحب خرد بسا که جگر خورد و در نیافت

چون و چرا و کو و کجا و کدامِ عشق

استادِ کاملان همه عشق است و علم و عقل

هستند در تمامیِ خود ناتمامِ عشق

دیوانگان که مست الستند همچنان

مستی کنند بعد قیامت ز جام عشق

مجنون که جرعه ای به مذاقش رسیده بود

مست همیشگی شد و مست مدام عشق

ما نیز هم ز جمله ی مستان عاشقیم

بی نام و ننگ بی سر و سامان به کام عشق

مادر به نام و ننگ بپرورد و شیر داد

استاد کار گشت نزاری به کام عشق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

از حل و از حرام گذشتست کام عشق

هستی و نیستی ست حلال و حرام عشق

تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد

زنار و کفر و میکده آمد نظام عشق

خالیست راه عشق ز هستی بر آن صفت

[...]

ادیب صابر

پیوسته گشت سوی دل من پیام عشق

پیوسته باد خطبه دلها به نام عشق

گل بشکفد چو سوی گل آید پیام ابر

دل بشکفد چو سوی دل آید پیام عشق

ما را سلام عشق رسانید نوبهار

[...]

حکیم نزاری

مستیم از مبادیِ فطرت ز جامِ عشق

آری مدام مست شدیم از مدامِ عشق

بر بویِ تبعثون شب و روزم خراب و مست

تا مست سر ز خاک بر آرم به کامِ عشق

ببینی نهاده سویِ لحد اندرونِ خاک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه