گنجور

 
حکیم نزاری

مستیم از مبادیِ فطرت ز جامِ عشق

آری مدام مست شدیم از مدامِ عشق

بر بویِ تبعثون شب و روزم خراب و مست

تا مست سر ز خاک بر آرم به کامِ عشق

ببینی نهاده سویِ لحد اندرونِ خاک

باشد هنوز بویِ می ام در مشامِ عشق

هر دم زبانِ حال رساند به گوشِ من

از ساکنانِ عالمِ بالا پیامِ عشق

پر فتنه روزگارِ پریشان چو زلفِ دوست

ما معتکف نشسته به دارالسَّلامِ عشق

بر نقطۀ مراد نگردد کسی که او

بیرون بود ز دایرۀ اهتمامِ عشق

امرست عشق و عقل ازو یافت فیضِ نور

هر کس ولی نداند سّرِ کلامِ عشق

هر کس نیافت ره به سرِ گنجِ کُنجِ ما

هر مرغ را قبول نکرده ست دامِ عشق

بر ملکتِ سخن نشود شاه هم چو من

هر کو نبود ز اوّلِ فطرت غلامِ عشق

در ضبطِ ملکِ نظم نزاری شجاع شد

تا بر کشید تیغِ زبان از نیامِ عشق

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

از حل و از حرام گذشتست کام عشق

هستی و نیستی ست حلال و حرام عشق

تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد

زنار و کفر و میکده آمد نظام عشق

خالیست راه عشق ز هستی بر آن صفت

[...]

ادیب صابر

پیوسته گشت سوی دل من پیام عشق

پیوسته باد خطبه دلها به نام عشق

گل بشکفد چو سوی گل آید پیام ابر

دل بشکفد چو سوی دل آید پیام عشق

ما را سلام عشق رسانید نوبهار

[...]

حکیم نزاری

ای خطبۀ سعادتِ کلّی به نامِ عشق

وی آفتابِ عالمِ هستی نظامِ عشق

در عشقم از سیاستِ سلطان نهیب نیست

سلطان چه کس بود که نباشد غلامِ عشق

کس را به دستِ عقل میسّر نمی شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه