گنجور

شمارهٔ ۷۱۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

درد عشق است ای ملامت گر خموش

نیست این بحری که بنشیند ز جوش

چاشنی کن گر نداری ذوقِ می

طالب دردی درآ و دُرد نوش

روز و شب جانت به جان می پرورد

بیش از این جرمی ندارد می فروش

ای که می گویی نصیحت کار بند

هرگز او خود در نمی آید به گوش

منزلی باشد که هوش آنجا بود

گو کدام است این نشانم ده به هوش

با که برگویم که زان حضرت به من

هر زمان پیغام می آرد سروش

راست می گفتم وگرنه از کجاست

در جهان افتاده چندینی خروش

هم نمی گویم که مردم گفته اند

سرّ سلطان تا توانی بازپوش

عقل با من گفت کای کوته نظر

بیش از این در کسب بدنامی مکوش

عشق می گوید فضولی می کند

گو نمی دانی زبان ما خموش

گر نزاری را نمی دانی که چیست

داغ او دارد ببین اینک دروش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام