گنجور

شمارهٔ ۷۰۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

آن را که گمان شود یقینش

برخاست همه جهان به کینش

آن را که ز بود خود برون شد

بر سدره کنند آفرینش

آن امر که عقل از اوست فایض

عشق است ولی مگو چنینش

آن مهر که داشتی سلیمان

دانی که چه بود بر نگینش

تو هیچ مباش تا بباشد

محکوم تو کل آفرینش

از خویش به در نمی شود عقل

تا عشق نمی شود قرینش

جانانه ما وصال کرده ست

اما تو به چشم خود مبینش

او را نتوان به چشم شک دید

الا که به دیده یقینش

ای باد صبا ز ما فرو گوی

حرفی به دو گوش نازنینش

مردیم و ز ما نمی کند یاد

بر گوی حکایتی از اینش

چون حلقه رسد مگر به گوشش

زاری نزاری حزینش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام