گنجور

 
حکیم نزاری

رخ بنما ای صنم پرده فکن یک نفس

بهر خدا رحم کن بر من و فریاد رس

در هوس روی تو عمر به پایان رسید

آه که جان می‌دهم در هوس این هوس

گر شب خلوت مرا بار دهی باک نیست

با رخ چون روز تو کار ندارد عسس

شبهِ خطِ خوبِ تو ماه ندیده ست خلق

شکل قد شَنگِ تو سرو ندیده ست کس

چند نصیحت کند دوستم از نیک و بد

چند ملامت کند دشمنم از پیش و پس

بی‌سبب درد نیست ناله و فریاد من

جنبش چیزی بود موجبِ بانگِ جرس

آه نزاری زُدود آینهٔ روح را

آینه گرچه که آه تیره کند از نفس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس

رو که ازین دلبران کار تو داری و بس

با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول

با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس

کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم

[...]

عین‌القضات همدانی

چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس

رو که از این دلبران کار تو داری و بس

میبدی

چون تو نمودی جمال، عشق بتان شد هوس

رو که ازین دلبران، کار تو داری و بس!

مولانا

ساغر بر ساغرم می‌دهد او هر نفس

نعره‌زنان من که های، پر شدم از باده، بس

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه