گنجور

 
حکیم نزاری

ساقی به جان و سر که به جان دارمت سپاس

قد قامت الصلات برآمد بیار کاس

از می چه می‌هراسد می خواره محتسب

گو از حرام و فسق و ربا و زنا هراس

دل با خدای دار و به بت‌خانه راز گوی

در حشر کی خرند ز ما لابه و مکاس

تو هیچ نیستی به قیاس و همه تویی

کی آن گهی در همگی محو شد قیاس

ز اول بکوش تا نکنی پی رویّ و هم

بر راست کی روی چو شدی خود در انتکاس

هر روز آفتاب کند در نسیج و نخ

صحن جهان و شب به سرش درکشد لباس

یعنی که برحمایت من اعتماد نیست

گه برکنم ز بیخ، به ناگه نهم اساس

دنیاپرست گر به مثل هم چو سنبله

بر آسمان پرد نبرد سر ز زخم داس

منت نزاریا ز خدا واجب است و نیست

یک‌ذره خیر در سر بی‌مغز ناسپاس

بی‌ آب رز مباش که در خنبِ روزگار

خون می‌رود نه روغن ازین نیلگون خراس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

من خدمت تو کردم و تو حق شناس نه

الحق خیال توست به جای تو حق شناس

از ده خیال تو که به ده شب به تو رسید

بر دل هزار منت و بر دیده صد سپاس

سیدای نسفی

خلوت نشین میکده را پاره شد لباس

دایم تهیست خانه آزاده از پلاس

از خانقاه شیخ برآمد به صد اساس

شد جوش خلق پرده چشم خداشناس

صفی علیشاه

عالی دری رفیعتر از عالم قیاس

گشتم عیان که عرش بد آن سطح را مماس

عنقای عقل مدرک و سیمرغ و هم ناس

در اولین دریچه آن درگه از هراس

افسر کرمانی

ای کرده کاینات صفات تو را سپاس

وی بر سپاس شخص تو تقدیس بی قیاس

ای آنکه از تو صورت و معنی ظهور یافت

غیر از تو مخترع نبود کس بر این اساس

آئینه خدای نما جز تو ننگرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه