گنجور

 
حکیم نزاری

بده به یار می خوش گوار شورانگیز

عقیق‌رنگ، معنبر نسیم، مشک آمیز

زمانه بر روش دور خویش می‌گردد

نه سازگاری او معتبر بود نه ستیز

گرت به دوست تقرب خوش آمد از خود دور

وگر به عشق تعلق کنی ز عقل گریز

شراب تلخ حرام است بی لب شیرین

حلال‌خواره ازین هر دو کی کند پرهیز

بلی جواب دهد گر کسی سؤال کند

ز استخوان بریزیده ی ملک پرویز

بیار خاک و در آن دیدهٔ مقلّد پاش

بیار آب و بر این سینهٔ پرآتش ریز

به خودپرست که می‌گوید از ره شفقت

که از سر هبل و لات درگذر برخیز

بخور که فردا آسان‌ترت بود ز امروز

اگر به تقدمه ادمان کنی در آتش تیز

ز پای خنب نزاری دگر مشو غایب

که حالیا به ازین نیست هیچ دست‌آویز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

همی برآیم با آن که برنیاید خلق

و برنیایم با روزگار خورده کریز

چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان

چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز

عسجدی

نبود با او هرگز مرا، مراد دو چیز

یکی ز عمر نشاط و یکی ز شادی نیز

مسعود سعد سلمان

مرا ز رفتن معشوق دیده لؤلؤ ریز

ورا ز آمدن شب سپهر لؤلؤ ساز

انوری

چهار چیز همی خواهم از خدای ترا

بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز

به پات اندر خار و به دستت اندر مار

به ریشت اندر هار و به سبلت اندر تیز

ادیب صابر

زمن به قهر جدا کرد روزگار سه چیز

چنان سه چیز که مانند آن ندانم نیز

یکی لباس جوانی دوم امید و امل

سیم حلاوت دیدار دوستان عزیز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه